Thursday, November 3, 2011


حیرت آور بود، جای خیلی ها را خالی کردم. از عزیزان و از آن ها که نقد هنر می گویند و نقد فرهنگ می نویسند و سخن ها درباب فرهنگ ها دارند. چند سالی بود که دوست محترمی وعده داده بود به پائیز پتورث نقطه ای در جنوب جزیره انگلستان از همان ابتدا، جادوی قرمز و نارنجی خزانی و هزار رنگ آن چشمگیر بود تا زمانی که وارد آن خانه روستائی شدیم.

چه خانه ای رشک بهشت برین، قصری همچون همان ها که در ذهن ما افسانه ای می نماید. قلعه هشربا به قول مولانا. و چندان که بدان پا گذاری تازه عجایبش متجلی می شود. از نمازخانه و دیوارکوب ها و حمام ها و رختشورخانه ها بگذر. شاید بتوان از هیبت آشپزخانه ای گذشت که نشان می دهد از قرن هفدهم، و در عمر نزدیک چهارصد ساله قصر، چه میهمانی ها در آن داده شده، اما نمی توانی از سالن نقاشی نادیده و حیرت ناکرده گذر کنی. این همه تابلو از وان دایک و این همه از ترنر، و این همه از بلیک و رینولدز [که این آخری را کمتر می شناسم].

دوست محترمی که دعوت و راهنمائی از وی بود با اشارات به جا و توقف های از سر تجربه باعث می شد آدم از بهت این همه مجسمه و تابلو بیرون آید. و چشم که مدام ناخواسته در هر مقام دنبال آشنائی می گردد، با دیدن کار بزرگ وان دایک از روبرت شرلی [سفیر شاه عباس] و همسر چرکسی او، در می یابد آن دو تابلو که از یک کلکسیون خصوصی به در آمده و دو سال پیش در نمایشگاه شاه عباس صفوی در موزه بریتانیا بود، برای چه نوشتند می تواند از وان دایک باشد و نیست. این تابلو وان دایک گرچه رنگ هایش بدان روشنی و شفافی نبود اما همان ابریشم لیموئی زردوز بر تن جناب سفیر و همان جبه و کلاه عمامه ای.

در بروشور خواندم این بزرگ ترین مجموعه تابلو و مجسمه جزیره انگلستان است، ساعت ها و چه بسا روزها وقت می خواست دیدن این همه هنر، این همه زیبائی. به گمانم تا قصرهائی مانند این و مجموعه هائی مانند پتورث دیده نشده تصوری از آریستوکراسی و یا فئودالیسم در ذهن ها نیست، به همین تاویل اظهارنظرها در باب سیاست و اقتصاد و فرهنگ جهانی هم محتمل به خطا می شود. یکی از بهترین روزها در این بهره از عمر بود. چنان به چشم خوش گذشت که تا ساعت ها شیرینی این دیدار از خاطر پاک شدنی نبود.

<$I18NNumdeklab$>:

At November 4, 2011 at 8:32 AM , Anonymous حمیده said...

عجب جائی بود خوش به حالتان که رفتید . چه خوب. من که شاگرد نقاشی هستم ارزو کردم جایتان بودم

 
At November 13, 2011 at 10:49 AM , Anonymous اخمد said...

بالاخره اون نقاشی از وان دایک بود یا نه
آخه چرا معما مینویسی
چرا نمیتونی دو کلمه راحت و روان بنویسی
بیچاره کردی ما رو
مگه ما چقدر وقت داریم در این بمباران اطلاعات که بخواهیم وقت بگذاریم تا ببینیم تو منظورت چی بوده
همه نوشته هاتو میگم

 
At November 13, 2011 at 10:54 AM , Anonymous سپیده ک said...

احمد عزیز من اشکالی در فهم ماجرا نیافتم . تابلوئی که در پتورث هست مال وان دایک است ولی آن که در بریتیش میوزیوم و در برنامه شاه عباس بود مال وان دایک نبود. فهمش دشوار نیست. به نظر می رسد لازم نیست به فرستنده دست بزنیم گیرنده هایمان گاهی اشکال دارد
با معذرت

 
At November 13, 2011 at 2:28 PM , Anonymous احمد said...

سپیده عزیز
شما منظور اصلی من رو متوجه نشدی
اولامن مخصوصا با اون لحن ناخوشایند گله کردم تا شاید تاثیر گذار تر باشه ثانیا
من میگم خواننده باید در همون بار اول متوجه بشه منظور نویسنده چیه
خوب معلومه که آدم بعد از چند بار خواندن متوجه میشه قضیه چی بوده

مثلا در همین نوشته
آفای بهنود به یک تابلو رسیدن یکدفعه از دو تا تابلویی که خواننده از ماجراش هیچ خبری نداره سخن به میون میاد
بعد گفته میشه از کلکسیون خصوصی بدر آمده یعنی زمان حال
ولی در ادامه معلوم میشه مال دوسال
پیشه
و همچنین دلیل
راهم یکی بودن لباسها میدونن که دلیل محکمی نیست
من میگم در این دنیایی که ادم با حجم عظیمی از اطلاعات و نوشته ها روبروست
وظیفه نویسنده است که ساده و روان بنویسه تا خواننده مجبور نباشه که رمز گشایی کنه
اتفاقا ساده و روان نوشتن خیلی سخت
تره
ضمنا تمام نوشته های اقای بهنود اینجوریه
نوشته های سیاسی ایشون که اینقر طولانی و به حاشیه میروند و اینقدرجای فعل و فاعل عوض شده و سر درگمه که آدم بیشتر وقتها از خیر خواندنش میگذره
اگه بخواهیم یک مثال واضح بیاوریم شما نوشته های آقای زید آبادی را مقایسه کنید با نوشته های آقای بهنود

 
At November 13, 2011 at 5:01 PM , Anonymous Anonymous said...

آقا احمد آقا ما عاشق همین طور نوشتن های جناب بهنود هستیم برای همین به این وبلاگ می آئیم . آیا حق داریم یا نداریم. فکر کردم آشنا نیستند حالا که نشانی دادید معلوم شد اهل بخیه اید . خب نمی شود ما از شما استدعا کنیم راحت الحلقوم ها را بردارید و این پاره آجرها را بگذارید برای ما که عمری است همین طور از ایشان خوانده ایم
سپیده

 
At November 14, 2011 at 1:23 AM , Anonymous احمد said...

سپیده خانم
نوشته های آقای بهنود برای یک قشر خاصیکه دنبال متن های ادبی مشکل میگردند نیست
نوشته های ایشان متعلق به تمام مردم ایرانه
ایشان با سابقه طولانی و اطلاعات وسیعی که دارند به مفاهیم ونکاتی در جامعه سیاسی و اجتماعی ایران و جهان مبرسند که در میان گذاشتن آن با مردم کمک بزرگی به پیشبرد جنبش اجتماعی ایران میکنه
من میگم حیفه که این مفاهیم لابلای متن های ادبی و سخت گم بشه

 
At December 12, 2011 at 3:01 PM , Blogger universitygrades said...

جناب بهنود سلام.
یک خواهش از شما دارم. اگه امکان داره یه نسخه صوتی از همین شب نوشته ها هم با صدای دلنشین و گرم خودتون ضبط کنید و کنار متنش منتشر کنید. با تشکر

 
At December 13, 2011 at 11:49 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام، امیدوارم که خوب و سالم باشید.
متاسفانه تعدادی از کتابهای جنابعالی در ایران دیگر تجدید چاپ نمی شوند (و شاید هم همه آنها ولی من مطمئن نیستم!)
وقتی در ایران نبودم کتاب امینه را دانلود و شروع به مطالعه کردم و طبق روال همیشگی ام تصمیم داشتم پس از بازگشت به وطن آن را خریداری کنم. حتی با تعاریفی که برای دیگران بازگو کردم و علاقه مندی ایشان را دیدم، تصمیم داشتم که به بعضی آن را هدیه بدهم. در شهرهای مختلف و در فروشگاهها گوناگون سراغش را گرفتم که ناامیدم کردند. می خواستم از شما بپرسم که آیا تصمیمی برای دسترسی علاقمندان در این برهه زمانی به کتابهایتان گرفته اید. آیا من اجازه دارم که فایل آن را به کسی بدهم؟ بعضی از نویسندگان شماره حسابی می دهند که در ایران هزینه خرید را به حسابشان واریز می کنیم، آیا شما هم چنین امکانی را فراهم کرده اید؟(که امیدوارم کرده باشید!)
منتظر پاسختان هستم

 
At December 16, 2011 at 5:16 AM , Blogger saeed fazaeli said...

یه صحبتهایی اینجا شده که یه جورایی به لجبازی شباهت داره . اگه احمد زیدآبادی عزیز آنجور می نویسد و مسعود بهنود عزیز اینجور به این دلیل است که آن احمد زیدآبادیست و این مسعود بهنود . اما در مورد افاضه ای که جناب احمد خان در افاضات بالا نقل فرموده اند که مثلا چرا راحت نمی نویسی ؟ باید خدمت جنابعالی عرض کنم : احمد خان فرق بین احمدی نژاد با دکتر کزازی می دانی در چیست ؟ در همین ادبیات است که گاهی لعنتی می شود و گزنده و تیکه پران و گاهی لوس و بی معنی و گاهی سکسی و شهوانی و گاهی بی ادب و گستاخ و گاهی هم سرشار از استعاره های آشنا و ابهام های شاعرانه که متاسفانه از روزی که ملک به محمود افتاد آن هم از قیمتش افتاد . یکی از همین شاعران ادبیات ما با لحن عاشقانه اش و با بازگویی های تاریخی ای که آغشته به رویا هم هست و از دل گریخته هاییست که بر دلت می نشیند و ضدیادیست که یادمسرت باریست و . . . همین قلم جناب مسعود خان بهنود است که عاشقانه می ستایم و لذت می بریم و می برم . پس لطفا بامی دگر برنگزین و همین جا بمان و بخوان و کیفش را ببر . گمان بد ندارم که اگر خوانده بودی ادبیات تو هم تغییر می کرد و خواستنی می شد. باور دارم که عاشقش می شوی اگر که بمانی .

 
At January 25, 2012 at 2:28 AM , Anonymous Anonymous said...

آقاي بهنود
با سلام
مي خواستم خواهش كنم درمورد مجله "داستان همشهري" هم در برنامه هايتان صحبت كنيد. اين مجله به صورت ماهنامه چاپ مي شود و مختص داستان است. هر داستان را با وسواس زياد و از بين داستان هاي زياد انتخاب مي كنند. در شماره بهمن ماه داستان خيلي خوبي از پيتر هو ديويس چاپ شده است.
متشكرم

 
At February 26, 2012 at 2:33 AM , Anonymous Anonymous said...

سلام. مسعودِ بهنودِ «خانهٔ عنکوبت» چه‌طور به مسعود بهنودِ «بی‌بی‌سی» تبدیل شد؟
اصلا خودت تناقضی در این دو می‌بینی؟
یا تغییر رو قبول داری؟

 
At March 13, 2012 at 2:51 AM , Anonymous مصطفی said...

اینجا ایران است و من دل درد دارم، اما دکتر نمی تواند برایم کاری بکند چون وقت ندارد به درد دلهایم گوش بدهد.

http://dishlame.persianblog.ir/

 
At March 16, 2012 at 4:45 AM , Blogger katibeta said...

با سلام خواهش میکنم از مهدی خزعلی مطلب بنویسید جانش در خطر است ممنون از شما

 

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home